مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

330

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

درحال ، على زيبق ، درازگوشى گشته ، مانند خران عرعر همىكرد . پس از آن خطى بگرد او بكشيد . آن خط بر وى حصار شد . و زرگر تا بامداد به خوردن بنشست . آنگاه به او گفت : من امروز ترا سوار شوم و استر را آسوده بگذارم . پس زرگر ، جامه و طبق را در پستوئى بگذاشت و خود بيرون آمد و خرجين بر دوش على زيبق نهاد و خود نيز برو سوار گشت و قصر ناپديد شد . زرگر ، سواره همىرفت تا بدكان فرود آمد و هميانهاى زر و سيم در پيش بنهاد . و اما على زيبق در صورت درازگوش ، بستهء رسن بود . ميشنيد و ميدانست ولى گفتن نميتوانست . ناگاه بازارگانزاده‌اى كه روزگار برو ستم كرده بود و او صنعتى سبك جز سقائى نيافت ، دست‌بند زن خود گرفته ، بنزد زرگر آمد و به او گفت : قيمت اين دست‌بند به من ده تا درازگوشى بخرم . زرگر گفت : درازگوش چه خواهى كرد ؟ گفت : اى زرگر ، همىخواهم كه به آن درازگوش ، مشك‌مشك آب از دريا كشيده ، بمردمان بفروشم . زرگر به او گفت : اين درازگوش از من شرى كن . بازرگانزاده ، دست‌بند بفروخت و بقيمة او آن درازگوش بخريد و على زيبق را در صورت درازگوش برداشته ، بسوى خانهء خود برد . على مصرى با خود گفت : اگر اين مرد ده بار مشك بدوش من گذاشته ، از دريا به شهر آورد ، مرا زندگى نخواهد ماند . به از آن نيست كه حيلتى كنم . در آن هنگام ، زن سقا از بهر او عليق برد . على زيبق با دماغ خود ، آن زن را بر پشت افكند . زن فرياد زد . همسايگان ، او را دريافتند و درازگوش را زده ، ازو دور كردند . آنگاه شوهر آن زن به خانه بازآمد . زن به او گفت : يا مرا طلاق گوى يا اين درازگوش رد كن . آن مرد گفت : چه روى داده ؟ زن به او گفت : اين شيطان است كه به صورت درازگوش برآمده و او ميخواست كه مرا بكشد . اگر همسايگان ، او را از من دور نكرده بودند ، هر آينه آنچه ميخواست ، كرده بود . در حال ، آن مرد درازگوش گرفته ، بسوى زرگر برد . زرگر گفت : از بهر چه او را باز پس آوردى ؟ آن مرد حكايت بازگفت . زرگر درمهاى او رد كرد و بعلى زيبق